تبليغاتX
باغ سیب

باغ سیب

عاشقانه های من

بعد این میشه که من تو انتخابای آدمهای هم سفرم دقت کامل و داشته باشم از این به بعد ٫ و بفهمم همه پایه همه چیز نیستن که . بعد این میشه که من با یکی بشینم تو بالکن و تا صبح حرف بزنم و سکوت کنم و بعد یهویی واسه اولین بار تو دنیام شهاب ببینم بعد که چشمام گرد شدو خنده قشنگم رفت هوا و داد زدم دیدی دیدی ؟؟؟ واسم لحظه بسازه نه اینکه اون شادیه کوچولوی به وجود اومده رو تبدیل کنه به یه خاطره زشت ... بعله اینه که وقتی هوا خوبه و از شب قبلش من آماده زدن به آبم ٫  وقتی میرسیم به پلاژ همه بگن ماکه نمیایم میایم پیشت میشینیم و بخوره تو ذوق من ٫ باید یکی باشه با کله از ماشین بپره بیرون دست منم بکشه باخودش ٫ نه اینکه یکی باشه که بادیدن آب ـ آبی و هوای خوب دل جفتمونو بسوزونه و بگه فردا صبح زود میایم خب ؟؟؟ بعد فرداش و پس فرداش هوا یا بارون باشه یا طوفان ... بعد این میشه که یکی باشه که پای من باشه شب تا صبح خواب نباشه دیگه ٫ اگه قرار بود خواب باشه که سفر نمیشد اصن ٫ یکی باشه که پایه چیز کیک باشه اصن مثل اون آقا میتا کیشیه باشه بیاد پایه آدم بشه٫ بعد من نشم تنها ٫ من تنها نرم بگردم خوش باشم اونم تنهایی فقط با موزیکام ٫ آخه اگه میخواستم که تنها میرفتم دیگه اینا چی بودن دنبالم ... بعله باید دنبال آدم - سفر ـ خودم باشم اینروزا ...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت19:28توسط سيب آبي | |

بعد این میشه که بعد یه عمر تهران بودن و نزدیک بودن یه بارم به سرمون نمیزنه ٫ همو ببینیم ولی وقتی اونرفته اونجا بمونه و درس بخونه و زندگی کنه و منم رفتم سفر٫ بد جوری بزنه به سرمون که ببینیم همو ٫ که من وقت اضافه بیارم تنها بشم بعد فکر کنم٫ زنگ بزنم بهش بگم من بیکارما. بعد پشیمون شم که اگه خودش بیکار باشه خبرم میکنه ٫ و اتفاقا همون وقتا که با فکرام دارم کلنجار میرم زنگ بزنه بگه دارم میامااااا . بعد من یه حس غریب دارم واسه دیدن کسی که شش ساله فقط صداشو شنیدم و حس کردم . که میاد دنبالم  تمام تلاشش اینه که من راضی باشم از این دیدار . من راضیم اصن٫ من پر از انرژیم اصن . میبرتم یه جای پاتوق کلی حرف میزنیم تعریف میکنیم همدیگرو٫ چه قدر دوست داشتم دوست تر میبودیم باهم ٫ اصن نشستن ـ پیشش آرامش بود ٫دیگه چه برسه به تعریفاش از زندگی و کار و آرامشش . اصن هر لحظش آرامش بود ٫ میرسیم به خونش به نقطه آرامش ٫ درو باز میکنم و دقیقا  روبه رو میشم با فضای پست پایین ٫دلم میریزه یهویی . بد جوری کم میارم ٫ کم میاریم دوتاییمون. اگه جنس مخالف بودیم حداقل میشد نزدیکتر شد ٫ ولی این دختر بودن سخته بدجوری سخته ٫ بازم چه قدر دلم میخواست دوست تر بودیم باهم ٫ اینجوری لم میدادیم رو کاناپه هه و دنیامونو برای چند ساعت میساختیم با خیلی چیزا ٫ اگه دوست تر بودیم فضا سنگین نمیشد که من راضی بشم به رفتن٫ کاشکی اینجا دوست تر شده بودیم٫ کاشکی راهی بود برای این تر شدن . ولی همون چند ساعت همون با هم بودن ٫ و لطف اون تو شریک کردن من تو آرامشش حالا برای چند ساعتم که شده٫ کافی بوده که من نخورده مست باشم ٫ که من مست باشمو برسم به اتاق و همون جوری با همون لبخند قشنگه مچاله بشم گوشه تخت و با همون لباسا بخوابم و غرق بشم ...

گلسا واسه تمام آرامش اون چند ساعت مدیونتم ... 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت13:56توسط سيب آبي | |

من باشم تنها واسه خودم بعد خونه قرمز باشه و شرابی تیره . بعد کاناپه ولو شدنی باشه. تلویزیون باشه٫ گرم باشه. آشپزخونه کوچیکو قشنگ باشه٫ اتاق اندازه با تخت آبیم باشه و آینم ٫ لحاف آبی تره باشه . یه جا هم واسه دودی و قفسش باشه . همه جا یه جوری هواش خوب باشه به دل بشینه اصن بعد پتو گرمه نازکه همیشه کنار کاناپه باشه. حموم کوچیک باشه ولی وان داشته باشه . بعد من باشما تنهای تنها .  تلفن صورتیه هم اصن زنگ نخوره تو اتاق ولو باشه واسه خودش. بعد نور خودش تنظیم باشه بشینم وسط کاناپم برم توش ولو بشم پتومو بکشم رو لختیه پاهام . بعد ظرف گندهه خوراکیمو بگیرم دستم واسه خودم up ببیمنم . بعد کسی نباشه هی آمار بگیره از آدم٫ کسی نباشه که با صداش اخم کنم٫ بگم وای خسته شدم .بعد اصن خسته نشم دیگه خستگیام یادم بره . بعد وقتی پا میشم چیزی بردارم انقده غرق آرامش باشم که بپرم هوا بگم خدا دستت درست و خنده قشنگمو تحویلش بدم . بعد بعضی وقتا یکی باشه ها٫ بعضی وقتا که بایدااا ٫ که لم بده رو کاناپم پاشو دراز کنه من بپبرم اون وسط سرمو بزارم رو دلش فرو برم بین فضای خالی پاهاش  ٫ بعد پاهاشو قفل کنه دورم ٫ با موهام بازی کنه هی ٫ بعد باهم a lot like love ببینیم واسه هزارمین بار و با انگشت بستنی بخوریم و ریز ریز بخندیم . بعد من چشمامو باز کنم ببینم رو تخت آبیم زیر لحاف آبیه یه چیز گرمی منو از پشت محکم بغل کرده خودمو بدم عقب بعد بغله محکمتر بشه . بعد من یه دستمو تا جایی که بتونم ببرم بالا قیافمو ذوق زده کنم بگم خدا دستت درست ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت21:51توسط سيب آبي | |

اصن انگار هیچکس نیس چشماشو تنگ کنه اخم کنه یه خرده لبخند بزنه ٫ چشم بدوزه تو چشماش بعد که حرفش تموم شد بگه بروووووووووووو بی ناموس و  غش غش بخنده و اون بفهمه که این خنده یعنی شناختمت٫ یعنی میدونمت که چی فکر کردی٬ برو نمیخواد واسه ما بازی کنی٫  ته دلش بلرزه که نکنه ازم بدش بیاد احساسش عوض شه ٫ بعد یکی تو دلش بگه شده تو خری دیر میگیری . من اون دور وایسم انگاری که تو خواب باشم از بالا همه چیزو ببینم . بعد من دلم خنک شه بعد همه چی برگرده عقب ٫ پاک شه اصن . فقط همین یه تیکه یاد- همه بمونه همین ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت11:48توسط سيب آبي | |

ببینید همون جوری که بچه هاتون حکم بچگی دارن واستون ٫ این همستر منم حکم پسری داره واسه من ٫ و اسم داره و موش نیست که هی میگین موش موش  . آقا جان ترفند دیگه ای برای آروم کردن بچتون بسازید نه اینکه هر بار که میخواین بیاین اینجا بگین داریم میریم خونه همونی که موش داره تو میتونی اونجا باموشش بازی کنی ٫ و بچتون تو دلش بگه آره فشارش بدم٫ به زرو بذارمش تو چرخ و فلکش بچرخه ٫از دمبش بلندش کنم٫ گوششو بکشم لوله قفسشو با خاک اره ببندم تا پدرش درآد راهشو باز کنه  . آیا شما دوست دارین ( بر فرض محال ) من با دودی بیام خونتون بعد به دودی بگم میریم خونه اونی که بچه داره تو میتونی گازشون بگیری بترسونیشون ؟؟؟؟؟ نه واقعا میخوام ببینم دوست دارین کارایی که این بچه هاتون با دودی میکنن و یکی با بچه خودتون بکنه ؟؟؟ خوبه بدونین بعد از اینکه شما از اینجا میرید جدا از اینکه این مکان با نجاری فرقی نداره تو اون لحظه ٫ از بس همه خاک اره ها پخش زمینه ٫ این دودی تا چند ساعت از هر صدایی میترسه و من بهش دارو میدم تا بهش بیشتر از این استرس وارد نشه و دندونش نیوفته و موهاش نریزه و اسهال نگیره بمیره ٫ اینم بدونین که دودی واسه منم نمیچرخه رو چرخ و فلکش٫ فقط وقتی  خودش حال کنه اینکار و انجام میده . اینم هست که وقتی از من اجازه میگیرید بچتون بره دودی رو ببینه و منم موافقت میکنم منظورم اینه که میتونه  بشینه یه جا ببینتش که تو قفسش چیکارا میکنه ٫ نه اینکه همه درهاشو باز کنه و چفتاشو بشکونه. بعله بالاخره اینروزا اگه یه مرد تو زندگی من وجود داشته باشه دودیه . بعله اینه که مثل مرد همه چیزو میریزه تو خودش و پاپ کرنشو میخوره . بعد شما میاین بچتونو میارین اینجا اونم میاد اینو فشارش میده ٫ بعد دمبشو تا نقطه قطعی میکشه و دودی دریغ از یه جیغ ٫دریغ از یه گاز خوشک و خالی که من دلم خوش باشه ٫ که من دلم نسوزه واسش . گفته باشم  اینبار دیگه اصن دودی رو میدم پایین نگهش دارن از ترسم . نکنید آقا جان نکنید ...

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت0:29توسط سيب آبي | |

یعنی روزی که با آهنگی که ترانشو رقیبت گفته باشه و با همون ترانه هم اومده باشه از بغلت یه چیزیو کنده باشه رفته باشه٫ شروع بشه دیگه بهتر از این شبش تموم نمیشه که ذاغتو چوب بزنن دم در٫ بعد فکر کنن کسی که تورو رسونده طرفه و اصنم یادشون نیاد که اونی که رفت من بودم٫ نه اون. اونی که با طرف بود اون بود نه من . بهتر از این نمیشه که نزیکترین کسش هر چی دلش بخواد حوالت کنه ٫ عصبانیت کنه و با حرفاش مجبورت کنه حسابشو بذاری کف دستش ٫ بعد خودش بگه دوست دارم  بعد نفهمه من دوسش دارم که زنگشو جواب دادم ٫نفهمه که دوسش دارم که براش توضیح دادم کسی رو دیگه بعد اون تو بغلم جا نمیدم و ندادم٫ نفهمه من دارم پر پر میزنم اینجا مثل خودش٫ نفهمه ترانه سرا وقتی پاش و گذاشت تو  دنیامون من پرت شدم بیرون٫ نفهمه گذشتم ازش کندم ازش دور شدم ازش ٫نفهمه که تمام اونروزا من حال امروز اونو داشتم . آییییییییییی واقعا آییییییی.... 

 

ساعتها از حال بالام گذشته و من هنوز تو فکرم و دارم فکر مردمو در میارم ٫که واقعا چی فکر میکنن که میتونن دستشونو کنن تو زندگی هر کی خواستن و واسه خودشون انگولکش کنن؟! و پنج صبحه منتظرم بیان بریم تجریش ٫ برف میاد ٫بعد مامانه انگاری که اصن از دنیا چیزی ندیده باشه در میزنه میگه نری هااااا بیرون سرده یخ میزنی میمیری....

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت2:8توسط سيب آبي | |

بعد من بعضی وقتا همچین آدم خوشبختی میشم که پنج صبح ٫ دوستم زنگ بزنه بگه بریم تجریش حلیم بخوریم ؟؟ بعد من بفهمم که امروز از اون روز خوباس و تندی حاضر شم ٫ بعد  بین همه مردایی که اومدن حلیم بخورن بشینیم حلیم بخوریم ٫ بعد هی بخندیم بعد هی یخ بزنیم و همینجوری یهویی دوتایی باهم داد بزنیم بریم امامزاده صالح؟؟؟ بعد دوتایی غش کنیم از خنده . بعد مسخ بشیم٫ ساکت بشیم ٫نوبتی راننده بشیم که هردومون بتونیم بریم تو حال خودمون بیرونو نگاه کنیم فکر کنیم به لحظه هامون ٫  بعد قرار بزاریم امروز اصن همش همچین جاهای خوبی بریم .بعله من که میگم از این پاییزا تا حالا نداشتم ولی حالا دارم ...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت8:13توسط سيب آبي | |

هرکاریم کنم ٫ هر چه قدر تلاش کنم بگذرم ٫ آخرشم میرسم به خودم . یه مدته بدترین چیز هم پیش بیاد دیگه اشکم نمیاد ٫اصن فقط دلم میشکنه ٫ دلم آب میشه . الکی میگم از اول شروع میکنم ولی مگه کشکه که از اول شروع کنم ٫ اول من گذشته دیگه اولی وجود نداره آخه ٫ شاید بشه گفت از دهم شروع میکنم یا چه میدونم از هر چندم دیگه ای٫ ولی دیگه اولی وجود نداره . چون که تمام خاطره ها تموم چیزایه اول چسبیده به لحظه های زندگیم .کاشکی میشد یه جوری یه چیزایی که نمیخوامشون پاک شن از ذهنم از زندگیم ٫ دلم واسه بچه بودنم تنگ شده ٫ دلم واسه چند سال پیشام تنگ شده ٫ دلم واسه شیطونیام تنگه بدجور ٫ دیگه کجای دنیا برسم به بهترین روزای دنیام ٫ انگاری که گیر کرده باشم  نه راه پس باشه نه پیش ٫ دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی اشکم نمیاد اصن . گم شدم وسط دنیا به این بزرگی دقیقا همینه حسم ٫ گم شدم و انگاری قرار نسیت حالا حالا ها پیدا بشم  ...

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت23:58توسط سيب آبي | |

صبح زنگ زد خواب بودم جواب ندادم ٫ گفتم چطور من زنگ میزنم کار داره جواب نمیده ٫ منم خوابمه جوابشو نمیدم ٫ پاشدم زنگ زدم جواب نداد ٫ گفتم به درک . نمیدونم چرا جدیدا اصلا صدای زنگ خوردن و نمیشنوم ٫ دیدم چند بار زنگ زده و پیام داده که خواب بودم کجایی !!! زنگ زد  گفت بیام دنبالت یه ساعت مال هم باشیم ؟ شب داداشم و زنش میان میخوان بمونن چند روز . گفتم آره بیا . دیدم چه قدر بهم ریختس خودش جمع کرد همه چیز و گفت تو بشین فقط تو حضور داشته باش و منم میخونم برات ٫ یک ساعت و نیم کار کرد و خوند و خندید ٫ گفت بریم خرید با سلیقه دوتاییمون ٫ گفت بیا اینجا بنویسیم هرچی که فکر میکنیم لازمه نوشتیم ٫ گفت خب دسته بندی کنیمشون کردیم ٫ بعد گفت حالا تو بگرد واسه من وقت گیر بیار بریم بگیریمشون ... بعدش آخرش اون یه ربع وقت اضافه فهمید یه چیزی هست ٫ گفت چیه؟؟ نگام کن ٫ گفتم نمیدونم فکرم کار نمیکنه ٫ جمعش کرد سریع ٫ رسوندتم خودش دیرش شد . بعد من نشستم فکر کردم دیدم همینروزاس که بگه منو تو با هم فرق میکنیم ...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت19:6توسط سيب آبي | |

بعد از کلی بحث آروم میشینیم ٫ اون میره گیتاراشو میاره میزنه من چشمام باز میمونه ٫ میگم اینهمه قشنگ داری میزنی چرا پس صبح ازم پرسیدی آموزشگاه سراغ داری یانه !! گفت بیشتر میخوام یاد بگیرم ٫ بعد زدو خوند انقدر زدو خوند تا آب شدم ٫ گفتم چه زندگی خوبی داری ٫ گفت چرا ٫ گفتم من همسن تو بودم روزای خوبی نداشتم  ٫ گفت آره خیلیا بهم میگن ٫ من واست روزای خوب میسازم ... شمردم که چند سال پیش بود که من رفته بودم تازه گیتار یاد بگیرم ٫ دیدیم وای همینجوری ده سال گذشته و من هیچی نفهمیدم هنوز ٫ غصه خوردم . دلم واسه خودم سوخت که دستی دستی چیا ساختم واسه خودم ٫ که هر غلتی کنم که بگذرم ازش یه جوری از یه سوراخی میاد بیرون ٫ دلم چه قدر تنگشه که بغلم کنه فشارم بده ٫ میگم زنگ بزنم باهاش حرف بزنم بعد پشیمون میشم چون میدونم اینجوری به برگشتنم امیدوار میشه نمیخوام بشه ٫ نمیخوام برگردم . بد جوری دلم تنگشه ٫  ولی اگه برگردم باز همون زندگی مسخره تکرار میشه ٫ خسته میشم از تکرار ٫ میگم بزن میزنه میخونم واسش. بغض میکنم میترکم ٫ خیلی مونده تا این چیزارو بفهمه ٫ میگم انگاری اصن کسی وجودنداره  تو این دنیا که بیاد بشینه اینجا ور دل من بعد بگه فهمیدت خره ...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت2:59توسط سيب آبي | |

اصن انگار این پاییزه ساخته شده واسه من ٫ هرروزش روزه اصن من نمیدونم تاحالا کجا بوده و چرا تا حالا نیومده بوده بگه پاشو زندگی کن دستتو بده من ٫ بیا اینم آرامش دنیات بگیرش شایدم اومده و گفته من نشنیدم ٫ اصن دارم عشقبازی میکنم با این پاییز ...

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت22:3توسط سيب آبي | |

خیلی دلم میخواد بدونم کسی که شعر این آهنگ و نوشته اون لحظه چه حسی داشته ...

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت0:20توسط سيب آبي | |

نمیدونم چرا ولی چند روز میشینم منتظر٫ همه کارامو تنظیم میکنم واسه روزی که میخواد بیاد ٫ میرم نوت بوک و پیدا میکنم .از صبح پا میشم همه کارامو میکنم دلم کلی خوشه واسه خودش ٫ الکی به همه لبخند میزنم . هی منتظر میشینم میبینم نه خبری نیس انگار ٫ تا میزنم برس دیگه تموم شدم ٫ میزنه نارسم بیا تا برسم . خوشحال میشم ٫ تو راه پله شک میکنم به طبقه یادم نیست درسته یانه ٫ زنگ میزنم دمپایی انگشتیشو پا میکنه از اونور سالن صدای پاش میاد ٫ میاد درو باز میکنه ٫ میگه بزار این شکلات و بزارم دم در ٫ میگم نکن دیوونه ٫ میگه آخه یه گندشو دارم ٫ میگم بزار برسم بگم بیرون بارون زده سرد نیست ٫ بعد بگم بفرمایید این جایزته بعد بگو بندازمشون دور . مثلا اخم میکنه ٫ میگه بترس دیگه همه میترسن از این اخمم!! میگم کدوم ؟ همین که فقط حالت چشمات تغییر میکنه و ابروهات تکونم نمیخوره ؟ میگه حالا تو به خاطر دل من بترس ... از قبل لیست کردم آهنگامو صبر میکنم تا اون اول بگه میگه بزارم؟ میگم چی ؟ میگه هر چی تو بخوای٫ میگم من میزارم . خوشش میاد میگه احمق منی دیگه ٫ میگم از اونجایی که آدم آنورمالی هستم مسلمه که همه چیز هم آنورماله دیگه . واسش آهنگرو میزارم٫ میگه تو بخون نگو نه ٫بخون میدونم بلدی .میگم بعدش تو خب ؟ میگه خب .... قلبم آرومه٫ یه خورده همه چیز راحت تر شده خودمونی تر شده ٫ میگم انقده چشم ندوز بهم ٫ میگه از چی میترسی! میگم چشماتو بدزد سنگینه نگات ٫ حرف داره نگات٫ ببند چشاتو ٫ میگه خب تو هم نگا کن ٫ میگم آخه من از اخم چشات میترسم و میخندم ٫ گاز حوالم میکنه. دنیا دنیای نوت بوک دیدن نیست اصن ٫ نمیخوام برم ولی بایده ٫میبینم هوا خوبه میگم  پیاده میرم ٫ به زور راضی میشه به پیاده رفتنم. میگه خب تا سر خیابون میام میگم سردت میشه ٫ میگه نه بخاری دارم ٫ میگم برو د برو تا اخم قشنگمو حوالت نکردم ... تقریبا رسیدم سر کوچه صدام میکنه ٫ میدونه عاشق اینم که صدام کنه ٫ بر میگردم میگه تو اولین آرامشی ....

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت0:12توسط سيب آبي | |

خیلی وقت بود سعی کرده بودم هر جوری شده از دیدنش طفره برم ٫ ولی خب اینبار نمیشد ٫ سال پیش اومده بودو چیزی ازم گرفته بود که اینروزا لازمش دارم٫ شماره اتاقش و یادمه میگیرم نمیشناستم ٫ خوشحال میشه از صدام .میگم میام پیشت میگه بیا دلم تنگته . تا شب هر کاری میکنم جور بشه تا یه سر برم کوچه روبه رویی نمیشه اصن٫ زنگ میزنه میگم دیگه بیرونم نمیرسم فردا میام .میگه دانشگاه میرما میگم میدونم ٫ شنیده بودم آفرین ٫ میگه ماشین خریدما میگم وای چه قدر خوب ٫ تو دلم میگم ماشین خریدی که واسه نگا کردنشم جون به سرت کنن ؟ میگه فردا کلاس دارم ٫ میگم باشه بعد از کلاست میام پیشت.هوا بد جوری سرده تا کوچه روبه رویی یخ میکنم. انگاری کل خونشون منتظرم باشه ٫ از اینکه با در خونشونم روبه رو بشم میترسم ٫ از اینکه یادم بیاد چه شبایی تا صبح تو این حیاط نشستیم بی هدف چه قدر خندیدیم ٫ چه قدر بچگی کردیم ٫ دلم میسوزه از یادش ٫ زنگ که میزنم ٫ یاد فیلمی که اونموقع گرفتم میوفتم نمیدونم کجاست ٫ باید پیداش کنم ٫ تو دلم میگم کاشکی حداقل دکوراسیون خونشون عوض شده باشه ٫ میرم تو همه خوشحال میشن ٫ همه از تغییرم خوشحال میشن ٫ تو دلم میگم کاشکی حداقل رنگ اتاقشو عوض کرده باشه ٫ در اتاقو که باز میکنه میبینم نه همه چیز مثل قبله. بهش میگم خجالت بکش دیگه بزرگ شدی ها دانشگاه میری این چه اتاقیه٫ میخنده . میشینم ٫حواسم پیش اونه که چرا از صبح ازش خبری نیست ٫ بعد میگم ولش کن مگه خودت نگفتی که راحتم ٫ راحت باش . بهش میگم هنوز باهاش دوستی ؟! میگه آره من مثل تو نیستم ٫ چه جوری تونستی ؟! قلبم تیر میکشه بغضم و قورت میدم ٫ میگم دیگه نکشیدم ٫ تو هم اگه بخوای میتونی . گوشی زنگ میخوره ٫ خوشحال میشم که از این حرفا بیرون میکشدتم ٫ خیلی خوب باهاش حرف میزنم که به دلش بشینه ٫ که بفهمه همون موقعی که باید زنگ میزده زنگ زده ٫ قطع میکنم. میگه کیه ؟! میخندم بهش . فکر میکنم هیچ وقت نفهمیدم چند سالشه خدا کنه به موقع دانشگاه قبول شده باشه ٫ بهش میگم درس میخونی ؟ میگه آره دیگه مجبورم . میگم چرا ولش نمیکنی ببین روزگارتو ٫ ببین آرامش منو ٫ میگه نمیتونم. میخندم میگم منم میگفتم .میگم خواهرت ازدواج کرد ؟ میگه آره تیر بود عروسیش ٫ تو دلم میگم چه جوری تونست ٫ چه دل خری داره . گوشیش زنگ میخوره لوند میشه ٫ بدم میاد از لحن قدیمیش خوبه که پسر نیستم ٫ گوشیمو ور میدارم ٫ مینویسم کم شیطونی کنا ٫ میزنه چشم چند تا شیطونی کنم خوبه ؟ دلم میخواد بنویسم عاشقتم خره ٫ ولی زوده  میزنم لوس . دارن قوربون صدقه هم میرن مطمئنم چند دقیقه دیگه دعواشون میشه رکیک ترین چیزارو به هم میبندن ٫ خسته میشم از تکرار ٫ چرا بزرگ نمیشه ٫ چرا تغییر نمیکنه چرا نمیفهمه ٫ قطع میکنه .هی میخوام برم لوس میشه٫ میگم میخوام برم خرید ٫ میگه میری حالا. قلبم بد جوری تیر میکشه نفس عمیق میکشم ولی آخه هوا کجا بود تو اون اتاق . دوباره زنگ میزنه بعله دعواشون میشه سر حرف مردم ٫ اه چه قدر تکرار وجود داره تو این زندگی نمیخوام این تکرارارو ٫ قطع میکنه از زن و شوهری که کوچه بالایی میشستنو کشته شدن میگه ٫ سرمو تکون میدم ٫ میگه مردرو خفه کرده بودن زنرو تیکه تیکه ٫ تو دلم میگم تو الان با زنه هیچ فرقی نمیکنی . نگاه میکنم به میز توالتش همه چیز مارک دار و اصل میگم چه عجب تمیزی رو بالا خره فهمید٫ولی خودشو نشون نمیده تو این کثیفی و شلوغی اتاق ٫ خوشم نمیاد کاشکی میشد بهش فهموند فقط لوندی پشت تلفن و تو دلبرو رفتن جلو اینو اون کافی نیست واسه اینکه ٫ بشی دنیاش . کاشکی میتونستم بگم تو بازیچه ای فقط ٫ بعد فکر میکنم میدونه همه اینارو بهتر از من میدونه همونجوری که من میدونستم ٫ میگه هووووووو دوباره تریپ دوستی عمیق نریزی با اینیکی ما دیگه اعصاب نداریم ٫ میخندم تو دلم میگم اینیکی یه رازه کوچیکه یه تجربه کوچیکه ٫ دلم غنج میره از به یاد اوردنش ٫ میگم نه بابا من دیگه توان ندارم اینروزا بیخیال ترین دنیامو دارم ٫ میگه ببینیم ٫ میگم توام منو ببین حسرت بخور لطفا ٫ با اینکه میدونم یه روزی به روز من میرسی . دوباره داره دعوا میکنه قلبم میخواد بیاد بیرون فکر کنم ٫ میزنم واسش این قلب پر شده ها ٫ میزنه ای دیوونه گفتم بریم دکتر٫ حالا من از اینور دنیا چیکارت کنم . میگم برم دیگه دیره ٫ میگه شام بیا میگم یه روز میام دنبالت با هم دوتایی بریم بیرون ٫ میگه نمیتونم نمیزاره ٫ میگم اونکه میپیچه توهم بپیچ به من ٫ قلبم تیر میکشه ٫ چشماش برق میزنه دلم میخواد یه دونه محکم بزنم تو گوشش ٫میگم میریم یه جای خوب که خیلی دلم میخواد برم و میخوام اولین بار باتو برم . میگه پس بیا عکسارو ببین بعد برو ٫ میشینم عکسای اونروزاس که من دامن مامانشو کرده بودم لباس دکلته٫ میگه یادته تو مهمون خارجیمون  بودی ٫ میخندم خودش عاقد شده بود ٫ ساناز عروس دهاتی ٫ راحله داماد ٫ به لباسامون میخندم ٫ میگم یادته خونتون بنایی بود اونروزا! اینا رو از کجا اوردی من یادم نمیاد واست ریخته باشم ٫ میخنده میگه چرا خودت ریختی. دقیقا جاهای از حافظم که میخوامشون پاک شدن. میگه یادته پای سیب خریده بودی؟میگم ووای آره یادم اومد اون روز خوبام بودا٫ میگم هنوز با شقایق دوستی ؟ میگه آره ببینش چه قدر عوض شده. آره٫ کاشکی آدم شده باشه ٫ ولی این از اون آرزوهاس که آدم میدونه هیچ امیدی توش نیست . پا میشم میگه بیا بازم میگم باشه ٫ تورو خدا یا اینجارو یه جون بهش بده یا خونتونو عوض کنین٫ میگه داریم میریم از اینجا خوشحال میشم از تغییر به این بزرگی ٫ میگم خیلی خوبه . باباش مثل همه اونایی که میدونن و خودشونو به اون راه میزنن که خودم بگم بهشون ٫ میگه چیکارا میکنی ٫ میگم میدونین که٫ میگه چرا آخه؟؟ میگم نکیشدم ٫ توانم تموم شد ٫ میگه اگه مسایل الکیه بگذر اینا پیش میاد. آی قلبم٫ میخندم میگم کاشکی یه روز بشه شماها یه روزم که شده جای ما باشین ٫ میگه فهمیدم . ساکت میشه .همونجوری که میرم از خونه بیرون احساس پیری میکنم٫ انگار جوونیمو میزارم تو اون خونه و میام بیرون . نمیخوام بشمرم که از اون سالها تا الان چند سال شده ٫ آرزو میکنم دنیاش رنگ بگیره خیلی زود بشه همون دوست کوچولوی خر خودم ٫ آرامشش برگرده٫ دلم واسه مسخره کردناش تنگه بد جور ٫ چه قدر خوبه هیچ دوست صمیمی قدیمی ندارم . تو دلم میگم واسه وقتی که میخوام برم پیشش نوت بوک و ببرم ببینیم باهم ٫ نوت بوکمه بد جور.

 واسش مینویسم تو اولین آرامشی ....

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت2:44توسط سيب آبي | |

اصن  sms هر کسی فرق میکنه٫ یعنی دستخط داره هر کی واسه خودش . مثلا یکی میخواد بنویسه biron مینویسه beron یا berim و مینویسه birem  حالا هر کاریشم کنی و واسش توضیخ بدی بابا غلته جانم ٫ اون کار خودشو میکنه کلا . حالا بعضی هام آخر هر جمله نقطه میزارن ٫ یا حتما بین کلمات ویرگول میزارن ٫ یا ق رو با q مینویسن ( حالا نمیدونم کدوم درسته ). یا به جای o توی کلمات از u استفاده میکنن  و چندتا مدل دیگه . بعد اینجوری میشه بعضی هارو از روی دستخط شون شناخت ٫ یعنی کسایی که خاص مینویسنو میشه شناخت٫ اونایی که معمولی مینویسن که هیچی٫ باید گشت مدل نوشتنشو پیدا کرد ٫ میگم دیگه بعضی وقتا این میشه لذتهای زندگی که دستخط شناسی کنم . بعله ! بعد یکی دیگه از لذتهای زندگی این شده که کوچکترین چیز رو هم برم از هایپر استار بخرم ٫ حتی برای خریدن یه labello که سوپر مارکت سرکوچه هم داره ٫ ولی اصن کرمه انگار این هاپر استار رفتن ٫ حالا اگه دور بودم شاید به هر بهانه ای نمیرفتم اونجا ٫ البته بماند که من میرم یه چیز کوچیک بگیرم ولی هر بار یادم میوفته ٫ که چه چیزایی لازم دارم یا قراره لازمم بشه ٫ بعدشم که تو صف صندوق به خریدای مردم توجه کنم و شخصیت شناسی کنم کلی ٫  بعله دیگه ...

دنیام خوب دورانی داره اینروزا ....

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت23:28توسط سيب آبي | |