تبليغاتX
باغ سیب
عاشقانه های من
میگه چیه حالا ٫ آخرش اینه که قبول نشدی دیگه ٫ نگاش میکنم ته دلم میگم قبول میشم ٫ اینهمه کلاس رفتم ٫اینهمه کار کردم٫ اینهمه استاده سر امتحان گفت عالیه دست نزن بهش . میگه خب حالا من آخرشو گفتم چرا جدی میگیری . میام خونه میبینم بعله آخرشه ومن قبول نشدم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط سيب آبي  | 

از این جمعه هاس که فقط فکر داره ٫ و نا خداگاه تمام درهای ارتباط به هرچیزی بستس . هنوز سرم از فیلم نژادپرستیه دیشب درد میکنه و با خودم دعوا میکنم که چرا زود تر از سینما نیومدم بیرون !! میگم اونا فکر نمیکنن ببینن بلیط چه فیلمی رو گرفتن ؟! بعد به خودم میگم اشکال نداره همین که نموندی تا آخرش ببینی خوبه . دوستکم نیست به خیال من دیشب و امروز پیش دوست پسرش باشه ٫ اما زنگ میزنه دوست پسرش رو دست به سر کرده و دیشب با پسری بوده که تازه آشنا شدن باهم ٫ پسری که صدای زیبایی داره و از قدو هیکل خوبی برخورداره و شغل مناسبی داره ٫ پسری که شیشه میکشه و دوستکم میدونه و دیده ٫ پسری که تمام مدت داد میزنه ٫ تمام مدت شک داره ٫ تمام مدت دیوانه و هرزس . دوستکم میگه از صبح جوابمو نمیده٫ بیخیال سیبمو گاز میزنم میگم اور زده حتما ٫ میگه نکنه ؟؟؟ میگم بهتر یکی از هرزه های دنیا کم شد . ناراحت میشه قطع میکنه . من دلم شور میزنه توی دلم میگم کاشکی لو بره پیش دوست پسرش و هیچ دلم برای دوستکم نمیسوزه . من میگم خیانت نباید ٫ اگرم باشه باید ارزششو داشته باشه . از صبح به دودی سر نزدم ساکته ٫ تو هوای ابری میدونم که هلاکه و خوابه . فکرم خالیه آرومم ٫ میرم دم پنجره وایمیستم بیرونو نگاه میکنم ٫ تاریکیه هوا و روشن شدن چراغا ٫ به حرفای دیشبم با الی فکر میکنم که اونم دلتنگ شیر شیشه ای و چیبس پلاستیکی بود . به تنهاییم فکر میکنم میخندم . میگم مگه بعضی وقتا از همه چیز در نمیری تا به این تنهایی برسی ؟؟ میگم چرا منکه چیزی نگفتم ٫ خندیدم یعنی خوبم ٫ آرومم . از اینکه نگرانی و دلشوره ندارم خوبم . از اینکه جمعمو با دستای خودم میسازم خوبم . پسرک زنگ میزنه با شادیه تمام میگه داره برف میاد ٫ میخندم میگم خوب چته حالا ؟ میگه من واسه ذوق تو ذوق کردم دیوونه بیا پایین ...

بعد نوشت : ۱ـ تمام مدت که بیرون بودم یاد دختر خالم بودم که وقتی کوچیک بود ٫ فکر کرده بود این مخزنهای آب که ازشون آب میریخت تو خیابون و واسه ماشینهای سنگین بود ٫ دوشه توی خیابونه و با شالو کلاه و کاپشنی که داشته رفته زیرش و خودشو شسته و هیچ فشاری هم بهش نیومده و تمام مدت با این فکر٫ رو لبم لبخند بود و پسرک تصور میکرد من توهم چیزی زدم .

۲ـ دوستکم دیر وقت اومد که بریم دور بزنیم ٫ پسر جدید رو بوسیده و پسر بو برده که دوستکم دوست پسر داره و گفته دوست معمولی باشیم ٫ دوستکه خر من گفته نه٫ باییید دوستم باشی . خسته شدم ٫ گفتم تو همونی که میگفتی مردم چه جوری انقدر راحت با اینو اون میخوابند !!! گفت فقط بوسه بوده ٫ گفتم منم میگم مردم چطور میتونن انقدر راحت هر کس و ناکسی رو ببوسند ؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 19:45  توسط سيب آبي  | 

بعضی از روزایی که قراره خوب باشن از اول صبحش ٫ شایدم از شب قبلش خوبن . امتحان داره و باید بریم ورامین ٫ میگه این امتحان آخریه هم تموم شه راحت شم ٫ میگم آخه ما پیر شدیم تو راه ورامین ٫ میگه چه عجب نگفتی دماوند . هوا هنوز تاریکه و اینبار باید با مترو بریم ٫ فکر میکنم یاد خاطرات مترو میوفتم ٫ بعد میگم خوبه یه چیزای خوبی هم جا مونده واسم . خستس و خوابالو میگم همیشه اینجوری رانندگی میکردی تا اونجا ! خوب شد نمردیما . میگه بیا دیگه انصراف بده اینجا اسموتو بنویس ٫ میخندم کلی . حراست دم در کوچکترین شکی نمیکنه که من دانشجوی اونجا نباشم و من با لبخند رضایت میرم تو . اصن بعضی روزا این بچه روز منو میسازه با اون خنده های ساعت سه صبحش که من غش میکنم واسش ٫ با اون پنج صبح حوس حلیم کردنش و ریز خندیدنش ٫ با اون حماقتش تو انتخاب آهنگاش ٫ با اون جیگرهای بیموقعش ٫ با اون فکرش که سه صبح میخنده میگه پاشو بیا اینجا !!! بعضی روزا از اون روزاییه که فول میشه آدم و این فول بودن تا ساعتها شایدم روزاها ادامه داره . مخصوصا که بارونم میزنه٫ دیگه من برم از فولی بمیرم برگردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:58  توسط سيب آبي  | 

یادمه اون خونه قدیمیون که بودیم یواشکی ٫ جعبه دومینورو برمیداشتم و با کوچیکه میشستیم به بازی ٫ الان که فکر میکنم دقیقا یادم نیست بازیش چه جوری بود ٫ یه چیزاهای تاری یادم هست . بعد از اینکه از اونجا اسباب کشی کردیم دیگه اصن یادم نیست کجا دیدمش ٫ یعنی اصن ندیدمش . یه بار دیگه هم سر اسباب  کشی سوم٫ عکسا و کتابای قشنگیو جا گذاشتیم که الان که فکر میکنم افسوس میخورم . نمیدونم این آدما بزرگها چرا به این چیزا توجه نکردن . هر بار که یاد اون عکسا میوفتم دلم میخواس داشتمشون ٫ تا مثل بقیه عکسا میزدم به دیوار . بعضی وقتا میگم کاشکی یه چیزایی وقتی اتفاق میوفتاد که عقلم یه کم بیشتر بود . اینروزها بیکار ترین روزهای زندگیمه ٫ کاری جز کتاب و فکر ندارم . بیشتر فکرم پی اون خونه قدیمس ٫ که چه قدر خوب بود دورم هم غذا میخوردیم ٫ بعضی وقتا رو سفره رو زمین ٫ بعضی وقتا رو میز .خوب بود که همه بودن ٫ شبا از بیکاری چهارتایی تا صبح مسخره بازی درمیوردیمو میخندیدیم ٫ انگار نه انگار که اینهمه فاصله سنی بینمونه . انگار هممون هم سن بودیم . خوب بود که همیشه خونه شلوغ بود ٫ همیشه مهمونی بود . خوب بود که بعضی از سیزده به درها که همه خواب میموندیم مامان کوکو سبزی درست میکرد میرفتیم تو بالکن حیاط ٫ بغل تاب روفرشی پهن میکردیم و میخوردیمو میخندیدیم ٫ خوب بود که همه همیشه تولدا یادشون بود . شب یلداها همیشه شلوغ بود ٫ یادمه بابا همیشه آجیل چهارشنبه سوری میگرفت و بعدش واسمون دم در ٫ جعبه آتیش میزد . دلم واسه اون جا شیشه ای ها تنگ شده که شیشه شیر یا نوشابه میذاشتیم توش میرفتیم شیر یا نوشابه میگرفتیم . ماه رمضونا همیشه سحری پامیشدن همه ٫ چه قد میخندیدیم سحرا ٫ همیشه غذای خوشمزه داشتیم . سال تحویلا چه قدر خوب بود همیشه میرقصیدیم قبلش . یادمه تمام خونه ها ویلایی بود میشد از حیاط خونه ما رفت خونه پشتی ٫ همه چشبیده به هم بود . وقتی برف میومد از اینور کوچه تا اونورش سفید سفید میشد ٫ تقریبا تا زیر زانوم برف بود همیشه . یادمه از این انگور ریز بنفشا داشتیم و گلابی و خرمالو و انار و شاه توت ٫ همیشه میرفتم برگ مو میچیدم که مامان دلمه درست کنه من با شکر و سرکه بخورم . وای که چه قدر اون شیشه رنگیای درهای خونمونو دوست داشتم . از وقتی از اونجا رفتیم دیگه نشده به جز وقتایی که مهمونیه دور هم غذا بخوریم ٫ دیگه سیزده به در ها نمیریم تو حیاط پیش تاب قدیمی ٫ دیگه مامان از اون کوکو سبزیها درست نمیکنه . دیگه همه رفتن ٫ صدا از خونه در نمیاد ٫ کسی تولدا یادش نیست . همه اختلاف سن حالیشون شده . دیگه از اون شیر شیشه ای ها نیست اصن ٫ چه قدر دلم از اون شیرکاکائو کوچیکاشو میخواد . الانم سحریها غذای خوشمزه داریم ولی خوب مثل اونموقع نیست ٫ الان هر کی واسه خودش غذاشو میخوره میخوابه ٫ شاید یه وقتایی مامان بگه بخنده . دیگه اصن شب یلدا نیست مثل قبل ٫ هنوزم آجیل چهارشنبه سوری داریم ولی آتیششو نه . دیگه خونه ها ویلایی نیستن و همسایه ها همو نمیشناسن . تاب هنوز تو حیاطه و میز صندلی تو پشت بوم٫ که اونم فقط من گاهی میرم میشینم اونجا . دیگه نه برف میاد نه ما درخت میوه ای داریم ٫ نمیدونم چرا درختارو زدن از ریشه . خوبه حداقل یه فیلمایی مونده از اونروزا٫ که بشینم ببینم از ته دل بخندم .دیگه حتی دلمه هم درست نمیکنه مامان . برم بگردم دنبال دومینو شاید اینیکی پیدا بشه ... 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:14  توسط سيب آبي  | 

بعضی وقتا انقدر از کار دنیا کم میارم که سعی میکنم دورو بر خودمم پیدام نشه ٫ انقدر از این کار دنیا کم میارم که اجازه میده مردم به خودشون اجازه بدن تو زندگی هرکی خواستن دست کنن و انگولکش کنن و واسش قضاوت کنن . بعد تو میای میشینی واسه خودت میدوزیو میبافی بعد من اولش به حماقتت میخندم و میگم اشکال نداره ٫ خودتو بزار جای اون . بعد میبینم نه تو نشستی واسه خودت قضاوت کردی اونم تو چیزی که اصن به تو مربوط نمیشه ٫ اینچیزا یه کم فکر و شعور لازم داره که تو اینموقع ها اونارو میندازی اونور و نمیدونم از کجات حرف درمیاری . بعد من کم میارم ٫ بد جوری کم میارم . انقدر که اگه میشد محو میشدم ٫ انقدر که دیگه دلم نمیخواد بعضی وقتا بهت زنگ بزنم بگم بیا بریم از اون پیتزاها بخوریم ٫ مثل اونروز مردمو پیشبینی کنیمو بخندیم ٫ بگم یه سیب سبز بیار دوتایی گاز بزنیم ٫ انقدر که دیگه دلم هیچ وقت نخواد زنگ بزنم بگم بیا یه کم باهم باشیم دلم واست تنگ شده بی پدر . انقدر که دلم بشکنه و آه بکشم ناخواسته . دلم گرفته ازت ٫ بگذر از من اذیتم نکن . دنیام انقدر کوچیک شده که دیگه جایی واسه اذیتای تو وجود نداره . اگه یه نفر تو این کره منو بشناسه اون یه نفر تویی .  وقتی اذیتم میکنی خودت خودتو خفه کن ٫ من خسته شدم ٫ بیشتر از همیشه خسته این دنیا و تو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 22:58  توسط سيب آبي  | 

مهره های کمرم به دلیل استفاده نادرست از وزنه آسیب دیده و دردش به درد گودی کمر اضافه شده و اذیت میکنه . شبا نمیتونم بخوابم ٫ درد ـ نافذی داره ٫ که همراه ضعف میاد و کاملا نقطش حس میشه . دیشب خوابیدم روزمین همچنان که درد داشتم فکر هم میکردم ٫ فکر کردم که یه روزی از همین روزها که مشغول تمرینم یهویی پاهام شل بشه و بیوفتم زمین و سین و ف هول کنند و من از همون درد بی درمون بفهمم که بعله از فشارهای زیاد قطع نخاع شدم رفت ٫ و تمام طول راه تا بیمارستان رو اشک بریزم بیصدا . بعد  از اونجا به بعد٫ همه دوستا و فامیلا  بیان دیدنم و همه پچ پچ کنن که دیدی آه پسر ـ مردم گرفتتش و من بخندم به حماقتشون ٫ بعد تو نمیایا ٫ میدونم. تو خوشحالم میشی دلت میسوزه ٫ اماخوشحال میشی ٫ چون دیگه با خیال راحت میتونی هرکاری خواستی بکنی و من همونی که میخوای باقی بمونم . بعد من داغون میشم دیگه ٫ بعد اونایی که باعث شدن من اینهمه تو تمرینا فشار بیارم بیان ابراز پشیمونی کنن و من لذت ببرم از حماقتشون . فکر میکنم که کمتر از اینها  باید فشار بیارم یا اصلا نیارم که همچین روزی رو نبینم . بعد الان که فکر میکنم همون نقطه درد ـ بدی میگیره و بد جوری ضعف میکنم  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 0:14  توسط سيب آبي  | 

زنگ میزنه میگه کجاهایی؟ میگم خونه تو کوشی؟ میگه دارم میام پیشت میگم بیا. میاد تمام مدت از دو تا دوست پسراش تعریف میکنه ٫ که مکمل همدیگه میشن و اونیکی کمبود اونیکی رو جبران میکنه . بعد هی وسط حرفاش میخواد از شب نشینیهاشون تعریف کنه یهو یادش میوفته من نباید چیزی در باره آدمهای شبنشینی بدونم حرفاشو میخوره ٫ نمیدونه من میدونم چیکار داره میکنه ٫ نمیدونه اینایی که تعریف میکنه رو من بهتر از خودش میدونم . وسط حرفاش میگه که چند شبه جاهایی بوده که همه با یکی بودن و تمام مدت حرف سر باکرگی اون بوده و خودش به شوخی میگرفته قضیه رو ٫ بعد میگه من نمیدونم مردم چه قدر راحتن ٫ بعد به خودش میباله میگه این دوتا واسه همین با منن دیگه ٫ من تمام مدت لبخند میزنمو حرفاشو تاکید میکنم ٫ کشومو باز میکنه میگه تمام دنیات از این النگو رنگیاس و از این گردنبند بلندا هاااا ٫ میگم اوهوم . لاک صورتی بر میداره میزنه و به حرفاش ادامه میده ٫ بعد میگه پاشو بریم یه چیزی بخوریم . چند تا چیز میز از یخچال پیدا میکنم داغ میکنم میشینیم رو کانتر میخوریم باهم . میگه بهترین کار زندگیتو کردی کندیا ٫ سرمو تکون میدم . میگه راحتی؟ لبخند میزنم میگم هرچی هست از اون موقع بهتره . میگه پس آرامشی الان . منتظره دوست پسر دومیشه باهم برن هایپر استار ٫ میاد دنبالش ٫ باهاش تا سر کوچه میرم .سرده میگه بیا تا پایینتر ٫ میگم تو دوست نداری من ببینمش ٫ بعدشم سردمه ٫ میگه بیا دیگه. هنوز نرسیده به خیابون میگه خب دیگه برو ٫ میخندم میگم خوش بگذره . هوا سوز داره ٫ دست به سینه برمیگردم خونه ٫ جمع و جور میکنم ولو میشم رو کاناپه ٫ فکر فکر فکر فکر فکر ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 22:28  توسط سيب آبي  | 

ایندفعه تند تر از همیشه میدوم ٫ خیلی تند خودم موندم تو توانم همش فکر میکنم که کم میارمو باید سرعتمو بیارم پایین وگرنه نیمکشم ٫ اما انگار دست خودم نیست ٫ انگار یکی داره منو میکشه ٫ پاهام همش میدون تند تند با گامهای بلند ٫ به آخر که میرسم نمیتونم نگهشون دارم کلی جلوتر میرم تا سرعتم کم میشه و آروم راه میرم ٫ نفسم در نمیاد وایمیستم دستمو میزارم رو زانوم میگم آی و نفس میکشم . بغض دارم ٫ میخورمش و پله هارو میرم بالا . سر چیزی که به من مربوط نیست دلخورم ٫ بیشتر برای نا صاف بودن آدما دلخورم . میرسم خونه و تصمیم میگیرم که فقط خواب آرومم میکنه . میخوابم دو ساعت بعد تلفن زنگ میخوره ٫ کلافه میشم پا میشم با هرکسی که باید و نباید وعوا میکنم و غر میزنم ٫ و اشک میریزم ٫ مثل بچه های کم خواب ٫ ولی این بیشتر از دل ـ پرمه .کسی چیزی نمیگه بهم٫ سکوت میکنن همه ٫ پشیمون میشم از کارم ولی به روم نمیارم . یه ذره درد دل میکنم آروم میشم میخوابم . شش صبح پامیشم٫ فقط سه ساعت خوابیدم ٫ زنگ میزنم از خواب میپره ٫ هنوز خوابه میگه چطوری تو ؟؟؟؟ میگم منم بابا پاشو دیرمون میشه . میاد دم در میبینم یکی دیگه جلو نشسته تو دلم میگم اه تو که کسی و داشتی میذاشتی من بخوابم دیگه . تاریکه ٫ سرده . انگشتای پام یخ زدن میگم کاشکی رفته بودیم تعمیرگاه بخاریتم درست میکردی ٫ میگه درسته میترسم روشن کنم ماشینه حساب که نداره یهویی وسط جاده میمونیم ٫ میگم این چه حرفیه میزنی مگه توهم داری آخه! میگه خب لباس بپوش ٫ میگم پوشیدما انگشتام یخ کردن ٫ نمیشناسیشون !! میخنده زندگی میکنم با خندش . دوست دارم اون پشتو میتونم لم بدم و بیرونو پیشبینی کنم. به دختر داییش میگه اینو میبینی ٫ هر دفعه که من امتحان دارم با من میاد ورامین ٫ از اونوقتی که سوار ماشین میشه صداش در نمیاد همش فکر میکنه ٫ ولی یه خوبیش اینه که همش در حال میوه پوست کندنو لقمه گرفتنه٫ میخندم میگم اوندفعه اون همه واست حرف زدم نامرد ٫ میگم بده بهت میرسم ؟ میگه خب همیشه حرف بزن ٫ میگم خب خودتم حرف نمیزنی . برمیگرده نگام میکنه لبخند میزنه میگه ولی نباشه من تنهای تنهام . هوا رو به روشنیه ٫ میگم آخر سر ٫ ما تو این راه دماوند پیر میشیم از دست تو ٫ میترکه از خنده میگه ورامینه احمق ـ من . میگم همون ٫ اصن تو چرا دماوند درس نمیخونی ٫ من نیمتونم بگم ورامین یادم میره همش . خیلی سرده لم دادم پاهامو بغل کردم ٫ جدیده همه چی ٫ انگار این منظره ها تا امروز اینجا نبوده ٫ کلی گله گوسفند میبینمو کلی زمین سبز که روشون مه نشسته . پلیس میگه بزن کنار ٫ داره جریمه مینویسه واسه کمربند ٫ پا میشم میشینم نگاش میکنم ٫ میگه صبح بخیر ساعت خواب ٫ چشمامو واسش تنگ میکنم باز برمیگردم سر جام ٫ داره گواهینامرو واسه کمربند باطل میکنه ٫ توان کل کل با این آدم بیشعورو ندارم به روم نمیارم ٫ یه آقاهه وایمسته تو جاده ٫ پیاده میشه میگه ننویس همکلاسیمه ٫ نمیدونم یارو چه کاره بود ٫ پلیسه مینویسه ولی باطل نیمکنه . اونم کمربندشو میبنده محکم ٫ بعد غش غش میخنده . میگه اگه ماشین آتیش بگیره کمربند قفل شه من بمیرم چی ؟؟؟ میخندم میگم از بس احمقی ٫ میگه نه این کمربند فقط دست منو نگه میداره ببین و هی میکشدش ٫ میخندم میگم باشه من بهت قول میدم ماشینت آتیش نگیره ٫ اگرم گرفت اول کمربند تورو باز میکنم تو بپر بیرون ٫ میگه اـ ؟؟؟ بعد تو بمیری من یه عمر داغون شم و میخنده . رسیدیم هنوز سردمه با اینکه خورشید بدجوری میتابه ٫ میگه تو از بس هیچی نمیخوری همش سردته ٫ ضعیف شدی ٫ میگم باشه . بعد همه تو ماشین دارن آخرین درساشونم میخونن ٫ میگم اه چرا از همینجا امتحان نمیدی ٫ دوساعت باید بری تو ٫ میخنده یعنی مسخره میکنه و با تعجب به دختر داییش میگه ٫ نمیدونم این چرا بعضی وقتا اینجوری میشه دست خودش نیستا . میره ٫ درو باز میکنم برم قدم بزنم شاید گرمم شه ٫ تا درو باز میکنم یخ میزنم خندم میگیره از انگشتای پاهام که انقدر منو بازی میدن . دخترک نگام میکنه ٫ میگه تو چرا اصلن تغییر نمیکنی ؟! لبخند میزنم و سرمو تکون میدم و تو دلم آه میکشم از حماقتش . امتحانشو خوب داده ٫ راه میوفتیم . کلی سگ مرده تو راه ٫ یاد اون ماشین دیروزیه میوفتیم که اذیتمون میکردو ماهم قاطی کردیم شمارشو دادیم پلیس راه و پلیسه هم برای عرض اندام گیر داد به ما و مدارکمون . بعد یاد کشتارگاه رفتنمونو جیگر خوردنمون میوفتیم  و میخندیم . از همون دم دانشگاه یه ماشین با ما هم مسیره  ٫ هر چه قدر میریم جلوتر هم مسیریم باهم ٫ میگه شرط میبندم الان میاد تو کاشانی ٫ بعد من برمیگردم پشتمو میبینم ٫ میگم آرررره . میخندیم ٫ میپیچیم تو محل ٫ میگه بیا بریم خونه ما صبونه بخوریم بعد برو خونه ٫ میگم میدونی که من نیمخورم ٫ میگه اه بیا حالا . وایمسیتیم سر کوچه که نون و خامه بخرن ٫ یهویی ماشینه از اونور در میاد چشای جفتمون چهار تا میشه از تعجب ٫ از مغازه اومده بیرون میگه اینارووو و غش غش میخنده . رفتیم خونه من نشستم پیش شومینه تا یخ پاهام باز بشن ٫ اون دوتا میخندن از ته دل  و نون و خامشونو میخورن٫ نگاش میکنم از خندش لذت میبرم . یاد بچگیامون میوفتیم میخندیم کلی ٫ میرم لباس بپوشم که برم خودشو لوس میکنه میگه لباساتو دربیار نبینم لباس پوشیدیها ٫ میگم نمیشه کلاسم دیر میشه ٫ میگه پس برگرد میگم باشه ٫ میبوسمشو میرم ٫ بیرون هنوز سرده و آفتاب سوزان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 22:43  توسط سيب آبي  | 

این دی امسال بد جوری سنگینه ٫ حتی اینروز آخرش از همه روزاش سنگینتره ٫ همش دلشوره ٫ همش نگرانی ٫ همش کسالت ٫ بیحالی ٫ خستگی ٫ تبدیل شدم به یه آدم نق نقوی دل نازک ٫ دیگه خودمم از خودم خسته شدم ٫ بعد اون میاد اینجا  واسه من دنیای منو قضاوت میکنه ٫ منم دیگه مدتیه اصن به خیلی چیزا بی حس شدم ٫ این خودمم که دارم خودمو میخورم و صدامم در نمیاد ٫ میترسم تموم شه و این خودخوری تموم نشه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:20  توسط سيب آبي  | 

من اینروزا آدمی شدم که از هرز پریدن آدمی که حتی مال من هم نیست رنج میبرم ٫ من میترسم از حرف زدن از رابطه برقرار کردن ٫ چون بهترین آدم ـ توی دنیام داره هرز میپره ٫ چون آدم بهترینی وجود نداره ٫ چون هرکسی فقط واسه خودش خوبه ٫ چون بیایید یه کلاس فرهنگ همگانی بذاریم همه باهم فرهنگمون در یه سطح بشه حداقل ٫ اینجوری شاید بعضی چیز ها بگنجه تو ذهنم . من قضاوت نمیکنم ٫ چون از زندگیها چیزی نمیدونم . من نمیتونم بفهمم چطور هم میشه صاف بود هم نا صاف ٫ چطور میشه در یک زمان و مکان به چند نفر دل بست عمیق . من بهترین آدم دنیام گند زده اینروزا به بهتر بودنش٫ به همه چیزش که آروم آروم گندش در میاد و پشیمون که شد دیگه ارزش نداره. حالا تازه من اندازه مورچه هم نیستم تو این آدم ولی خب اونایی که اندازه دارن واسشو از دست که داد ٫ بعد میاد میشینه ور دل من زانوهاشو بغل میکنه و احساس پشیمونی میکنه و هی میگه میدونم فایده نداره .  بعد اصن دنیام اینجوریه ها یعنی دونه دونه آدما دارن گند میزنن ٫ از ریز نقش ترینشون گرفته تا پررنگ ترینشون ٫ اصن انگاری قرار بر اینه که رنگ عوض کنن و خودشونو نشون بدن ٫ بعد تو کل این دنیا فقط منم که باید بو ببرم ٫ حرف نزنم ٫ آه بکشم و هیچی هم به کسی نگم . بعد خب من کم کم بدم میاد از آدمای دنیام ٫ این آدم بهترینه که الان گندیده شده دلمو میزنه ٫ دیگه دلم واسش تنگ نمیشه ٫ دیگه دوست ندارم ببینش ٫ چون وقتی میبینمش میدونم الان که اینجا نشسته خودش نیست داره بازی میکنه . زندگی من بر این قرار شده که بوی گند زدن آدما برسه به من . همین ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 19:34  توسط سيب آبي  | 

باباهه اومده بالا سرم میگه چرا از خط زدی بیرون ؟! میگم این چسبه بعدش میکنمش درست میشه . میگه هه تقلب میکنی؟ میگم نه همیشه اینکارو میکنیم حتی سر امتحان ٫ میگه ولی ما باید با دستمون صاف در میوردیم اونموقع از این چسبا نبود ٫ حالا بودم فرقی نمیکرد مهم این بود که باید یاد میگرفتیم خودمون خط صاف بکشیمو از خط رد نشیم . لبخند میزنم ٫ میره به سمت در و میگه هه اینهمه میرین دانشگاه تقلب یادتون میدن ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 21:45  توسط سيب آبي  | 

اینکه انقدر سخت وایسادی و به هیچ وجه یه خرده ساده نمیشی خوب نیست ٫ اینکه یه لحظه فقط نمیشینی به خودت به داشته هات به آرامشات به اینکه خودت و خودت چی دارین بریزین وسط ٫ اینکه بابا زندگی همیشه جریان داره و باید زندگی کرد ٫ اینکه تو یه فرصتی داشتی و گند زدی به فرصتت طوری که نمیتونی اصن گندتو پاک کنی ٫ بعد باید الان بشینی بگی خب از فرصتای دیگم استفاده میکنم  و اینا همش تجربس ٫ بالاخره زندگیه دیگه . نه اینگه گیر کنی ٫ نه اینکه مثل بچه ها رفتار کنی بگی من همینو میخوام اگرم نداشته باشم هیچی نمیخوام ٫ اینکه صبح تا شب بگردی دنبال یه سوراخی که نوری پیدا کنی ازش ٫ اه  پس کی زندگی میکنی ؟؟؟ من ااصن باورت ندارم . اینکه داری دنبال دلیل میگردی و میخوای مچ بگیری خوبه ها این یعنی به یه جاهایی رسیدی و داری دلتو راضی میکنی ٫ یه خرده بیشتر برو جلو ولی از رو فکرت بعد دله خودش کنار میاد اصن . بعد میشی مثل من ٫ اینکه نداریم همو ناراحتی ٫ اینکه اینهمه همو اذیت کردیم ناراحتی ٫ ولی او ته دلت یه خوشیه خوبی داری ٫ از قشنگیه خاطره هامون که بعضی وقتا یادت میاد لبخند میزنی از ته دل و چشمات میخندن ٫ بعد وقتی منو ببینی یهویی دلت آب میشه ٫ بعد دوست داری اون لحظرو ٫ بعد میبینی دنیا انقدر فرق میکنه با اینی که الان داری ٫ من هنوز که هنوزه دوست دارم ٫ ولی دیگه پذبرفتنی نیستی یه کاری کن منم واست اینجوری بشم ٫ بزار یه جور دیگه زندگی رو داشته باشیم ٫ بزار چند سال دیگه پیشرفتای همدیگرو ببینیم ٫ بزار زندگی کنیم ٫ لحظه هارو نگیر ازمون . یه کم درک کن فقط  بزار بیشتر از این بگذره این بار آخره که حرف میزنم . همین ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 20:1  توسط سيب آبي  | 

حمید : دوست دارم  .

 عطیه : چه قدر دلم تنگ شده واسه وقتی که اینهمه این جمله رو نمیگفتی .

 حمید : دیگه نمیگم .

عطیه : خوب آخه صداتو میشناسم لحشنو میدونم ٫ حتی وقتی با اون صدای خریت نصف شبا تو خواب عر عر میکنی میدونم چی داری خواب میبینی .

حمید : تو چشمای من نگا کن ببینم ٫ این چشای یه دروغگوا ـ ؟؟

عطیه : نمیگم دروغ میگی ٫ اونموقع نمیگفتی ولی من میدونستم که دوسم داری ٫ اه اصن تو جدیدا سر من داد نزدی اصن .

حمید ( با داد ) : اااا من سر تو تا حالا داد زدم  ؟؟؟ من سر تو تا حالا داد زدم  ؟؟؟؟ بگیر بخواببببب .

عطیه : اوهوم خوابمم میاد . چه خوب . ( کمی مکث ) با اون صدای خریت واسم آواز میخونی؟

حمید : بعله .  آن تنهایی خوش بود      که یار تنها بود ....

*( نمیدونم شعر درسته یا نه ولی همینجوریا بود .)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:29  توسط سيب آبي  | 

آدم باید یه چیزی ببینه ٫ یه چیزی حس کنه که بگه زمستونمونه دیگه !!! فقط اینکه مردم پامیشن چوباشونو دست میگیرن میرن اسکی که نشد زمستون . مردم پاییزو بهارم میرن اسکی ٫ بعد اون برف تو اسکی کاری بازمستون نداره انگار یه دنیای جداس ٫ من همین دنیای دوروبرم و میخوام که برف نداره ٫ اصن سوزشم نداره ٫ قرمزی آسمون شب قبلشم نداره ٫ بخار ها کردنم نداره . بعد اصن جمع شدن تو میگون نداره ٫ الواتی نداره ٫ تا صبح خوابیدن کنار آتیش بغل رودخونه نداره . اینکه صبح پا شی سکوت برف و حس کنی بعد ببینی همه جا سفیده یه دسته ٫  همینجوری هم پشت هم و یکریز داره میباره نداره . که اگه داشت ٫ که اگه یه دونه از اینارو داشت شاید همه چیز یه کم بهتر بود و این یه کم بعضی وقتا اندازه دنیا ارزش داره ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 22:5  توسط سيب آبي  | 

خب میدونم که کسی نیست که ساعت چهار با من بیاد سینما ٫ منم که بدم نمیاد تنهایی برم ٫ از صبح زنگ زدم دیدم رزرو نمیکنن ٫ باید خودم برم . تو خیالم فکر کردم الان که برم اونجا با بی بلیطی مواجه میشم . یه ربع مونده تا سانس فیلم میرسم. خانومه میگه امکان داره پخش نشه تعداد کمه٫ میگم خب بدین بلیطو فکر کنم ارزش یه ربع منتظر بودن و داشته باشه . دوتا دختر پسر  هستن و یه آقاهه و یه خانومه روهم هفت نفریم . هممونو ردیف میکنه پهلوی همدیگه ٫ که بعد از نشستن هر کی جای خودشو تغییر میده . اولش به اسمش توجه میکنم میبینم معنیش از این چیزی که هست بیشتره ٫ خلا صه فیلمو دوست دارم اینکه انگاری تو اتاق خودمم و تنهایی دارم فیلم میبینم هم یه جورایی دوست دارم . بعد کلا فیلمو دوست دارم ٫ سیامک و شهرزاد و دوست دارم ٫ رابطه بینشونو بیشتر دوست دارم ٫ زندگیشونو دوست دارم ٫  جمع کردن زور برای آفتاب و دوست دارم ٫ دوبار زندگی کردن و دوست دارم .از بعضی حرفاشون یاد خیلی چیزا میوفتمو میخندم با خودم . کلا تجربه خوبی بود که حالمو خوب کرد ...

پ ن : بعد من کشف کردم که ٫ اینجا بلواری هست که برای رفتن به بالا تاکسی داره ولی برای برگشتن به پایین نداره .نمیدونم اون تاکسی ها که بالا مردمو پیاده میکنن چرا خالی میان پایین . بعد آدم مجبوره پیاده بره تا پایین بلوار دیگه ٫ تا اون پایین هم کلی آدمو بوق بارون میکنن و هر چی به پایین نزدیکتر میشی مدل ماشینا بالاتر میره. و میفهمم آدما کاری ندارن که طرف چیکارس ٫ کیه٫چیه٫چه شکلیه٫ فقط  به خانوم بودنش کار دارن . خلاصه کلی بوق بارون شدم و کلی خندیدم با خودم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:16  توسط سيب آبي  |